اجباری...
𝒑𝒂𝒓𝒕 𝟏𝟒
...................... صدای زنگ ↪ دینگ دینگ دینگ..............................
☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆[ تهیونگ بود ] ☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆
ا.ت ویو:
رفته بودم دستشویی که دیدم پریود شدم وا خدای من تهیونگ اینجا نیست 😭 اروم اروم رفتم و یه پد گذاشتم وقتی داشتم میرفتم آشپز خونه هایون رو دیدم عکس یه خرس بنفش هم قد خودشو نشونم داد و گفت میشه برام بخری منم چون حوصله بیرون رفتن یا سفارش دادن نداشتم بهش گفتم که تو خونه کلی اسباب بازی داری که هی داشت التماسم میکرد منم درد داشتم برای همین سرش داد زدم که اونم ازم ترسید و معذرت خواهی کرد و با بغض و گریه رفت تو اتاقش منم صدای زنگ در رو شنیدم چون میدونستم ته عه در رو باز کردم
_سلام بیبی من چطوره؟
+حالم بده
_چرا فدات شم
+تاریخ رو ندیدی 😣🥺
_نه اول بزار بیام تو بعد باهم حرف میزنیم.... راستی هایون کجاس
+......
_عزیزم چیزی شده؟
+نه هیچی ولش کن..... هایون تو اتاقه «با بغض »
تهیونگ ویو:
وارد خونه شدم و رفتم سراغ هایون بهش سلام کردم و دیدم ناراحته و بغض کرده بود
_بیبی من چرا ناراحته؟
☆هیچیم نیست اوما املوز حالس خوب نبود سلم داد زد منم احساس کلدم دوست نداله
_وای عزیزم بیا ببینیم اوما چشه؟ خب؟
☆باسه ساید تمت خواست
_اخیییی ال حق دختر خودمی 🥺
☆🥹✨🎀💓💞
_ دست هایونا رو گرفت
............... به سوی ا.ت..................... طه طه ن طه طه ن طننننن
...................... صدای زنگ ↪ دینگ دینگ دینگ..............................
☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆[ تهیونگ بود ] ☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆
ا.ت ویو:
رفته بودم دستشویی که دیدم پریود شدم وا خدای من تهیونگ اینجا نیست 😭 اروم اروم رفتم و یه پد گذاشتم وقتی داشتم میرفتم آشپز خونه هایون رو دیدم عکس یه خرس بنفش هم قد خودشو نشونم داد و گفت میشه برام بخری منم چون حوصله بیرون رفتن یا سفارش دادن نداشتم بهش گفتم که تو خونه کلی اسباب بازی داری که هی داشت التماسم میکرد منم درد داشتم برای همین سرش داد زدم که اونم ازم ترسید و معذرت خواهی کرد و با بغض و گریه رفت تو اتاقش منم صدای زنگ در رو شنیدم چون میدونستم ته عه در رو باز کردم
_سلام بیبی من چطوره؟
+حالم بده
_چرا فدات شم
+تاریخ رو ندیدی 😣🥺
_نه اول بزار بیام تو بعد باهم حرف میزنیم.... راستی هایون کجاس
+......
_عزیزم چیزی شده؟
+نه هیچی ولش کن..... هایون تو اتاقه «با بغض »
تهیونگ ویو:
وارد خونه شدم و رفتم سراغ هایون بهش سلام کردم و دیدم ناراحته و بغض کرده بود
_بیبی من چرا ناراحته؟
☆هیچیم نیست اوما املوز حالس خوب نبود سلم داد زد منم احساس کلدم دوست نداله
_وای عزیزم بیا ببینیم اوما چشه؟ خب؟
☆باسه ساید تمت خواست
_اخیییی ال حق دختر خودمی 🥺
☆🥹✨🎀💓💞
_ دست هایونا رو گرفت
............... به سوی ا.ت..................... طه طه ن طه طه ن طننننن
- ۱۸۹
- ۱۰ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط